دست خدا
ای وای اگر دست خودم بود چه می شد
مقصود دلم مهر و وفا بود چنین گشت
گر مقصود دلم جور و جفا بود چه می شد
ای وای اگر دست خودم بود چه می شد
مقصود دلم مهر و وفا بود چنین گشت
گر مقصود دلم جور و جفا بود چه می شد
برای تــــــو
برای چشم هایــت
برای مـــن
برای درد هایـــم
برای م ا
برای این همه تنـــهایی
ای کــــاش خدا کاری کـــند…
حکـــــــــــــــــــــایت من…
حکایت کسی بود که عاشق دریا بود اما قایقـــــــــــــــــــــی نداشت…
دلباخته سفر بود اما همسفـــــــــــــــــــــر نداشت…
حکایت کسی بود که زجر کشید اما ضجـــــــــــــــــــــه نزد…
زخم داشت اما ننالیـــــــــــــــــــــد…
گریه کرد اما اشک نریخـــــــــــــــــت…
حکایت من حکایت کسی بود کـــــــــــــــــــــه…
پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه ی صداها را بشنـــــــــــــــــــــود…
بی خیال است…
خیلی بی خیال…
همان کسی که…
تمام خیال من است…
مـــــــا،
نســـــلی هستیم کــــه،
بهـــــــترین حــــــــرفهــــــای زندگــــــیمان را نگفتیـــــم…
تایــــــپ کردیـــــــــم
حماقت چیست…؟
این که من…
تو را…
با تمام بدی هایی که در حقم میکنی…!!
هنوز…
دوست دارم
از تو دلگیر نیستم…
از دلم دلگیرم..
که بیوفاییت را صبورانه تحمل میکند…
حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست
آه ازین درد که جز مرگ من اش درمان نیست
باز هم دربدر شب شدم ای نور سلام
باز هم زائرتان نیستم از دور سلام
با زبانی که به ذکرت شده مأمور سلام
به سلیمان برسد از طرف مور سلام
کاش سمت حرمت باز شود پنجره ها
باز از دوریت افتاده به کارم گره ها
ننوشته ست گنهکار نیاید به حرم
پس بیایید اگر خوب و اگر بد به حرم
برسد خواهش این ناله ی ممتد به حرم
زود ما را برسانید به مشهد به حرم
مست از آنیم که از باده به خم آمده ایم
ما سفارش شده ایم، از ره قم آمده ایم
یاد دادید به ما رنج کشیدن زیباست
پس از این فاصله تا طوس دویدن زیباست
پا برهنه شدن و جامه دریدن زیباست
بعد هم پای ضریح تو رسیدن زیباست
پیچش قافله ی ما که به سوی نور است
رگه ای در دل فیروزه ی نیشابور است
چه خبر در حرم ضامن آهو شده است؟
صحن ها بیشتر از پیش چه خوش بو شده است
طرف پنجره فولاد هیاهو شده است
باز یک چشمه از آن لطف و کرم رو شده است
مادری گریه کنان ذکر رضا می گیرد
دست و پای فلجی باز شفا می گیرد
با شفا از تو، چه زیبا شده بیمار شدن
به تو وابسته شدن با تو گرفتار شدن
کار من هست فقط گرمی بازار شدن
گر چه در باور من نیست خریدار شدن...
یوسفم باش، بدون تو کجا برگردم؟
من برایت دو سه تا بیت کلاف آوردم
تو خودت خواسته ای دار و ندارم باشی
کاش لطفی کنی و آخر کارم باشی
مرد سلمانی تو باشم و یارم باشی
لحظه ی مرگ بیایی و کنارم باشی
قول دادی به همه پس به خدا می آیی
هر که یک بار بیاید تو سه جا می آیی
همیشه در بچگی دخترها عاشق عروسک ها هستند
و پسرها عاشق مردان غول پیکر
ولی نمی دانم چه حکمتی است که وقتی بزرگ می شوند ،
دختر ها عاشق مردان غول پیکر میشوند و
پسرها عاشق عروسک ها !....
صبح ماجرای ساده ای است
گنجشکها بیخود شلوغش کرده اند.
دیــر بـــاریدى بـــاران...
دیـــر..!
من مدتـــ هاستــ در حجــم نبــودن کسى خشکیـــده ام ....!
امروز فهمیدم که بیشتر باید قدرسلامتی خود را بدانیم
امروز فهمیدم که خدا می تونه همه چیز به ما بده « شهرت » ، « محبوبیت » و میتونه همه چیز و بگیره
امروز فهمیدم که چقدر لیاقت می خواد که در اوج شهرت و محبوبیت بمیری و در ذهن ها جاودانه بشی
امروز فهمیدم که در اوج مردن هم لیاقت می خواد
امروز فهمیدم که ما ایرانی ها با تمام تفاوت های فرهنگی مان چقدر احساسات مشترک داریم
امروز فهمیدم که ما دهه شصتی ها حس هایی داریم که دهه پنجاه یا دهه هفتادی ها ندارند
امروز فهمیدم که باید در برابر پروردگار تسلیم محض باشیم
امروز فهمیدم که یکی هست تو قلبم برای همیشه......
امروز روز تلخ وداع با کسی است که صدای احساس در ایران بود
و صدایش سرشار از آرامش بود
آقا مرتضی تو رفتی تا ما همه این چیزها را بفهمیم
اما هیچ وقت نخواهیم فهمید که چرا اینقدر زود رفتی
بدان با رفتنت احساس ما را هم با خود بردی
اما بدان تا ابد در قلب و ذهن تمامی ایرانیان خواهی ماند
خدایا از امروز او را به آغوش تو سپردیم
به پاس آرامشی که با صدایش به ما هدیه می داد او را غرق آرامش کن
آمین
نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز و هیچ کسی را دیگر در این زمانه دوست ندارم
انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روز خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا هر چیزی و هر کسی را که دوستتر بداری از تو دریغ میکند...
پس من با همه وجودم خود را زدم به مردن تا روزگار، دیگر کاری به کار من نداشته باشد
این شعر تازه را هم ناگفته میگذارم... تا روزگار بو نبرد...
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم!
پس برادر خوبم، برای جانبازی در راه آرمان ها یاد بگیر که در این " سیاره رنج " صبورترین انسان ها باشی.
شهید سید مرتضی آوینی
قطعا حوالی خانه تو نیز روشن خواهد شد
من خورشید را برای خانه دلت آرزو میکنم تا هم گرم باشد و هم سرشار از روشنایی...
فهمــــــیدهام که خیلی وقــتها
گناه نکــــردن
نتیجه ی فراهم نبـــودن موقعــــــیت است؛
توّهـــــم تقـــــــوا بَـــرم ندارد...
آنان را که از مرگ می ترسند از کربلا می رانند. شهیدآوینی
| دلا بسوز که سوز تو کارها بکند | نياز نيم شبی دفع صد بلا بکند | |
| عتاب يار پری چهره عاشقانه بکش | که يک کرشمه تلافی صد جفا بکند | |
| ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند | هر آن که خدمت جام جهان نما بکند | |
| طبيب عشق مسيحادم است و مشفق ليک | چو درد در تو نبيند که را دوا بکند | |
| تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار | که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند | |
| ز بخت خفته ملولم بود که بيداری | به وقت فاتحه صبح يک دعا بکند | |
| بسوخت حافظ و بويی به زلف يار نبرد | مگر دلالت اين دولتش صبا بکند |
"محمد کاظمی"
| دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد | به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد | |
| در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران | به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد | |
| ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس | یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد | |
| تو را بر در نشاند او به طراری که میآید | تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد | |
| به هر دیگی که میجوشد میاور کاسه و منشین | که هر دیگی که میجوشد درون چیزی دگر دارد | |
| نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد | نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد | |
| بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان | میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد | |
| بنه سر گر نمیگنجی که اندر چشمه سوزن | اگر رشته نمیگنجد از آن باشد که سر دارد | |
| چراغست این دل بیدار به زیر دامنش میدار | از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد | |
| چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمهای گشتی | حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد | |
| چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی | که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد |