بيا مهدي
در اين ويرانه پوسيد و كپك زد
كجايي تا ببيني انتظارت
چگونه زخمهامان را نمك زد
در اين ويرانه پوسيد و كپك زد
كجايي تا ببيني انتظارت
چگونه زخمهامان را نمك زد
مرا با عشق خود درگیر کردی
به پایم با غمت زنجیر کردی
بدان دنیای بی تو هیچ باشد
دلم را از زمانه سیر کردی
تو با رفتن به پشت ابر ایام
غروب جمعه را دلگیر کردی
چه جمعه ها كه يك به يك غروب شد نيامدي چه بغض ها كه در گلو رسوب شد نيامدي
خليل آتشين سخن تبر به دوش بت شكن خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي
براي ما كه خسته ايم و دلشكسته ايم نه ولي براي عده اي چه خوب شد نيامدي
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام دوباره صبح ، ظهر ، غروب شد نيامدي
نقاب از رخ نمي گيري
ظهورت هست دل خواهم
تو را من چشم در راهم
تو بين منتظران هم عزيز من چه غريبي
عجيب تر كه چه آسان نبودنت شده عادت
چه بي خيال نشستيم، نه كوششي نه وفايي
فقط نشسته و گفتيم :
خدا كند كه بيايي
جز تو اي جان جهان دادرسي نيست مرا
قطعه اي از پر پرواز كم است
يازده بار شمرديم يكي باز كم است
اين همه آب كه جاريست نه اقيانوس است
عرق شرم زمين است كه سرباز كم است
ما را از اين هواي سراسيمه دور كن
وقتي براي بدرقه عشق مي روي
از كوچه هاي خسته ما هم عبور كن