زندگی
ﮐﻠﺒﻪ ﺩﻧﺠﯽﺳﺖ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﻧﻘﺸﻪ ی ﺧﻮﺩ
ﺩﻭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﭘﻨﺠﺮﻩ
ﺭﻭ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ....
حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست
آه ازین درد که جز مرگ من اش درمان نیست
| دلا بسوز که سوز تو کارها بکند | نياز نيم شبی دفع صد بلا بکند | |
| عتاب يار پری چهره عاشقانه بکش | که يک کرشمه تلافی صد جفا بکند | |
| ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند | هر آن که خدمت جام جهان نما بکند | |
| طبيب عشق مسيحادم است و مشفق ليک | چو درد در تو نبيند که را دوا بکند | |
| تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار | که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند | |
| ز بخت خفته ملولم بود که بيداری | به وقت فاتحه صبح يک دعا بکند | |
| بسوخت حافظ و بويی به زلف يار نبرد | مگر دلالت اين دولتش صبا بکند |
| دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد | به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد | |
| در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران | به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد | |
| ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس | یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد | |
| تو را بر در نشاند او به طراری که میآید | تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد | |
| به هر دیگی که میجوشد میاور کاسه و منشین | که هر دیگی که میجوشد درون چیزی دگر دارد | |
| نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد | نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد | |
| بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان | میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد | |
| بنه سر گر نمیگنجی که اندر چشمه سوزن | اگر رشته نمیگنجد از آن باشد که سر دارد | |
| چراغست این دل بیدار به زیر دامنش میدار | از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد | |
| چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمهای گشتی | حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد | |
| چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی | که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد |
پا به پای کودکی هایم بیا
کفش هایت را به پا کن تا به تا
قاه قاه خنده ات را ساز کن
باز هم با خنده ات اعجاز کن
پا بکوب و لج کن و راضی نشو
با کسی جز عشق همبازی نشو
بچه های کوچه را هم کن خبر
عاقلی را یک شب از یادت ببر
خاله بازی کن به رسم کودکی
با همان چادر نماز پولکی
طعم چای و قوری گلدارمان
لحظه های ناب بی تکرارمان
مادری از جنس باران داشتیم
در کنارش خواب آسان داشتیم
یا پدر اسطوره دنیای
ما
قهرمان باور زیبای ما
قصه های هر شب مادربزرگ
ماجرای بزبز قندی و
گرگ
غصه هرگز فرصت جولان نداشت
خنده های کودکی پایان
نداشت
هرکسی رنگ خودش, بی
شیله بود
ثروت هر بچه قدری تیله بود
ای شریک نان و گردو و پنیر !
همکلاسی ! باز دستم را بگیر
مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست
آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟
حال ما را از کسی پرسیده ای؟
مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟
حسرت پرواز داری در قفس؟
می کشی مشکل در این دنیا نفس؟
سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟
رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟
رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟
آسمان باورت مهتابی است ؟
هرکجایی, شعر باران را بخوان
ساده باش و باز هم
کودک بمان
باز باران با ترانه ، گریه کن !
کودکی تو ، کودکانه گریه کن!
ای رفیق روز های گرم و سرد
سادگی هایم به سویم باز گرد!
ای که از یار نشان می طلبی یار کجاست
همه یارند ولی یار وفادار کجاســـــــــــــت
تا نپرسند غم دل نتوان گفـــــــــــــــــــــت
گر بپرسند مرا قوت گفتار کجـــــــــــاست
همه روز روزه بودن ، همه شب نماز کردن
همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نهای از سر غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
جمله میداند خدای حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها
دل چون توان بریدن از او؟ مشکل است این
آهن
که نیست جان من آخر دل
است
این
من پیر شدم ، دیر رسیدی، خبری نیست
مانند من آسیمهسر و دربـدری نیست
به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی بينم